قدرت چه زمانی از رهبری فاصله میگیرد؟
در سازمان، داشتن قدرت لزوماً مسئله نیست.
مدیر باید تصمیم بگیرد.
منابع را تخصیص دهد.
اولویت تعیین کند.
و گاهی تصمیمی بگیرد که همه از آن راضی نباشند.
مسئله از جایی شروع میشود که قدرت جای گفتوگو را بگیرد.
وقتی سؤال پرسیدن هزینه داشته باشد.
وقتی مخالفت به بیوفایی تعبیر شود.
وقتی تصمیمگیرنده فقط اطلاعاتی را بشنود که با نظرش سازگار است.
در این نقطه، رهبری بهتدریج از اثرگذاری به سمت کنترل حرکت میکند.
از نگاه کوچینگ، یک سؤال مهم برای هر مدیر میتواند این باشد:
«آدمهای تیم من چقدر احساس میکنند میتوانند بدون ترس با من مخالفت کنند؟»
وقتی حذف مخالفت، کیفیت تصمیم را پایین میآورد
یکی از الگوهای مهمی که مجموعه بررسی میکند، حذف یا خنثی کردن صداهای مخالف است.
در سازمانها، شکل این اتفاق معمولاً بسیار ملایمتر است.
ممکن است مدیری افراد مخالف را از جلسه کنار بگذارد.
نظرشان را جدی نگیرد.
یا فقط کسانی را نزدیک خودش نگه دارد که تأییدش میکنند.
نتیجه چیست؟
مدیر کمتر با اطلاعات ناخوشایند روبهرو میشود.
و هرچه اطلاعات کمتر متنوع باشد، احتمال خطای تصمیم بیشتر میشود.
گاهی مخالف بودن یک عضو تیم، تهدید نیست.
ممکن است یک منبع داده باشد.
ترس میتواند اطاعت بسازد، نه تعهد
ترس میتواند رفتار را کنترل کند.
اما کنترل رفتار با ساختن تعهد فرق دارد.
در محیط کار، ترس لزوماً شکل افراطی ندارد.
گاهی خیلی ساده است:
«اگر اشتباه کنم، جلوی بقیه تحقیر میشوم.»
«اگر مخالفت کنم، فرصت بعدی را از دست میدهم.»
«اگر مشکل را بگویم، خودم مقصر شناخته میشوم.»
چنین محیطی شاید ظاهراً منظم باشد.
اما نظم ناشی از ترس با تعهد واقعی متفاوت است.
کارمند ممکن است سکوت کند، ولی لزوماً همراه نشده باشد.
از نگاه کوچینگ، سؤال مهم این است:
«آدمهای این تیم چیزی را که مدیر دوست ندارد بشنود، چقدر راحت میگویند؟»
پاسخ به همین سؤال میتواند درباره کیفیت فرهنگ سازمانی اطلاعات زیادی بدهد.
وقتی روایت از واقعیت مهمتر میشود
یکی دیگر از موضوعات مهم مجموعه، کنترل اطلاعات و روایت است.
در سازمانها، نسخه کوچکتر این مسئله زمانی دیده میشود که افراد فقط اطلاعات مثبت را به بالا منتقل کنند.
گزارشها خوب به نظر میرسند.
اسلایدها سبزند.
همه چیز «تحت کنترل» است.
اما مشکلات واقعی زیر فرش ماندهاند.
مدیری که فقط خبر خوب میشنود، لزوماً مدیر موفقی نیست.
ممکن است فقط سیستمش یاد گرفته باشد چه چیزی را نباید به او گفت.
اینجا یک سؤال مهم وجود دارد:
«چه اطلاعاتی ممکن است به من نرسد، چون شنیدنش برای من خوشایند نیست؟»
رهبری بدون پاسخگویی خطرناک میشود
هرچه قدرت بیشتر شود، نیاز به پاسخگویی بیشتر میشود.
نه کمتر.
در فضای حرفهای، پاسخگویی میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد:
شفافیت تصمیم،
امکان پرسش،
وجود معیارهای روشن،
بازخورد از پایین به بالا،
و پذیرفتن مسئولیت پیامدها.
کوچینگ مدیران میتواند دقیقاً در همین نقطه ارزش ایجاد کند.
کوچ قرار نیست تصمیم را از مدیر بگیرد.
اما میتواند کمک کند مدیر ببیند:
چه چیزی را نادیده گرفته،
کدام صداها را کمتر شنیده،
و کجا قدرت موقعیتش روی کیفیت گفتوگو اثر گذاشته است.
وقتی اطرافیان فقط تأیید میکنند
یکی از خطرناکترین موقعیتها برای یک مدیر زمانی است که همه با او موافقاند.
نه چون حتماً درست میگوید.
بلکه چون مخالفت پرهزینه شده است.
در چنین فضایی، مدیر ممکن است کمکم تفاوت میان «موافقت واقعی» و «سکوت محتاطانه» را از دست بدهد.
یک تمرین ساده برای مدیران این است:
در تصمیم مهم بعدی، از یک نفر بخواهید عمداً از گزینه مخالف دفاع کند.
نه برای ایجاد دعوا.
برای اینکه تصمیم قبل از اجرا، کمی فشار فکری تحمل کند.
قدرت چگونه روی خود رهبر اثر میگذارد؟
معمولاً درباره اثر رهبر بر دیگران صحبت میکنیم.
اما سؤال معکوس هم مهم است:
قدرت چه اثری روی خود رهبر میگذارد؟
وقتی فرد کمتر نقد میشنود،
کمتر مجبور به توضیح تصمیمش میشود،
و اطرافیان بیشتر خودسانسوری میکنند،
ممکن است تصویر او از واقعیت بهتدریج محدودتر شود.
برای همین خودآگاهی مدیریتی فقط شناخت نقاط قوت نیست.
گاهی یعنی پذیرفتن این واقعیت که:
جایگاه من میتواند باعث شود دیگران همه حقیقت را به من نگویند.
اقتدار با اقتدارگرایی یکی نیست
رهبر میتواند قاطع باشد و همچنان گفتوگو را باز نگه دارد.
میتواند تصمیم نهایی را بگیرد و در عین حال از نقد استقبال کند.
میتواند مسئولیت داشته باشد، بدون اینکه اطاعت بیچونوچرا بخواهد.
این تفکیک مهم است.
کوچینگ قرار نیست مدیر را بیاختیار کند.
هدف این است که قدرت با خودآگاهی، پاسخگویی و امکان گفتوگو همراه شود.
امنیت روانی؛ جایی که حقیقت امکان شنیده شدن پیدا میکند
در یک تیم سالم، افراد باید بتوانند درباره اشتباه، نگرانی و مخالفت حرف بزنند.
نه بدون هیچ مرزی،
بلکه بدون ترس از تحقیر یا مجازات غیرمنطقی.
امنیت روانی به این معنا نیست که همه همیشه با هم موافق باشند.
برعکس.
گاهی نشانه سلامت یک تیم این است که بتواند اختلاف را تحمل کند.
اگر اعضای تیم فقط وقتی حرف میزنند که مطمئناند مدیر خوشش میآید، اطلاعات مهم زیادی هرگز وارد فرایند تصمیمگیری نمیشود.
برای همین یکی از مسئولیتهای رهبر میتواند این باشد:
فضایی بسازد که حقیقت فقط وقتی خوشایند است شنیده نشود.
یک تمرین برای مدیران
برای یکی از تصمیمهای مهم اخیرتان، این چهار سؤال را پاسخ دهید:
چه کسی با تصمیم من مخالف بود؟
اگر پاسخ «هیچکس» است، کمی بیشتر فکر کنید.
آیا واقعاً همه موافق بودند؟
یا بعضیها ترجیح دادند چیزی نگویند؟
چه اطلاعات ناخوشایندی درباره این تصمیم وجود داشت؟
آیا خودتان فعالانه دنبالش رفتید؟
یا فقط اطلاعاتی را شنیدید که در مسیر تصمیم موجود بود؟
اگر کارمند خودم بودم، چه چیزی را جرئت نمیکردم به خودم بگویم؟
این سؤال معمولاً از بقیه سختتر است.
اما میتواند سرنخهای ارزشمندی ایجاد کند.
چه سازوکاری دارم که قدرت من را قابل بررسی نگه دارد؟
فرد،
تیم،
داده،
یا فرایندی که بتواند به تصمیم شما بازخورد واقعی بدهد.
مهمترین درس How to Become a Tyrant برای کوچینگ
این مجموعه درباره سیاست و دیکتاتوری تاریخی است، اما یکی از پرسشهایش برای هر محیطی که در آن قدرت وجود دارد قابل تأمل است:
قدرت چه چیزی را در رابطه تغییر میدهد؟
وقتی قدرت بالا میرود، آدمها ممکن است کمتر مخالفت کنند.
کمتر خبر بد بیاورند.
بیشتر رفتار خودشان را با انتظار فرد قدرتمند تنظیم کنند.
برای همین رهبر حرفهای فقط از خودش نمیپرسد:
«آیا تصمیم خوبی گرفتم؟»
گاهی باید بپرسد:
«آیا سیستمی ساختهام که اگر اشتباه کنم، کسی بتواند به من بگوید؟»
شاید تفاوت مهم میان رهبری و سلطه دقیقاً همینجا باشد:
رهبر فقط قدرت تصمیم ندارد؛ ظرفیت شنیدن مخالفت را هم حفظ میکند.
پرسش برای تأمل
در تیم یا سازمان شما،
آخرین باری که کسی بدون ترس با فرد قدرتمندتر مخالفت کرد، چه زمانی بود؟















