مربیگری مشفقانه؛ چگونه به تغییر پایدار کمک کنیم بدون اینکه مراجع را هل بدهیم؟

وقتی می‌خواهیم به کسی برای تغییر کمک کنیم، اولین واکنشمان معمولاً چیست؟ مشکل را پیدا می‌کنیم. ضعف را مشخص می‌کنیم. فاصله وضع موجود تا وضع مطلوب را نشان می‌دهیم. و بعد می‌گوییم: «باید روی این بخش‌ها کار کنی.» اما کتاب Helping People Change: Coaching with Compassion for Lifelong Learning and Growth اثر Richard Boyatzis، Melvin L. Smith و Ellen Van Oosten یک سؤال مهم مطرح می‌کند: اگر تمرکز بیش از حد روی مشکل، به‌جای ایجاد انگیزه، فرد را دفاعی کند چه؟ نویسندگان کتاب، بر اساس سال‌ها پژوهش و تجربه در حوزه رهبری و تغییر، پیشنهاد می‌کنند تغییر پایدار بیشتر زمانی رخ می‌دهد که فرد به تصویری الهام‌بخش از آینده، رؤیاها، امیدها و چیزی که واقعاً می‌خواهد بشود متصل شود. آنها این رویکرد را Coaching with Compassion یا مربیگری مشفقانه می‌نامند.
مربیگری مشفقانه

کمک کردن همیشه به معنای حل مشکل نیست

گاهی وقتی کسی از مشکلش حرف می‌زند، فوراً وارد حالت حل مسئله می‌شویم.

«باید این کار را بکنی.»

«این نقطه ضعفت است.»

«این سه مهارت را باید بهتر کنی.»

اما نویسندگان کتاب هشدار می‌دهند که رویکردی که بیش از حد روی نقص، مشکل و فاصله‌ها تمرکز کند، می‌تواند واکنش دفاعی ایجاد کند و ظرفیت فرد برای دیدن گزینه‌های تازه را کاهش دهد. در مقابل، اتصال فرد به چشم‌انداز مثبت و امیدبخش می‌تواند انرژی بیشتری برای یادگیری و تغییر ایجاد کند. Harvard Business Review Store

از نگاه کوچینگ، سؤال فقط این نیست:

«مشکل چیست؟»

بلکه:

«این فرد واقعاً دوست دارد به چه کسی تبدیل شود؟»

خود ایده‌آل؛ نقطه شروع تغییر پایدار

یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، توجه به Ideal Self یا خود ایده‌آل است.

یعنی تصویری که فرد از بهترین نسخه ممکن خودش دارد.

نه نسخه‌ای که دیگران از او انتظار دارند.

نه چیزی که مدیرش می‌خواهد.

نه نقشی که جامعه برایش تعریف کرده.

بلکه:

«اگر بتوانم واقعاً آن‌طور که می‌خواهم زندگی و کار کنم، چه کسی خواهم بود؟»

این سؤال بسیار قدرتمند است.

چون تغییر را از «اجبار بیرونی» به «کشش درونی» تبدیل می‌کند.

تفاوت میان «باید تغییر کنم» و «می‌خواهم تغییر کنم»

خیلی وقت‌ها مراجع می‌گوید:

«باید مدیر بهتری شوم.»

اما این جمله ممکن است چند معنای متفاوت داشته باشد.

ممکن است رئیسش گفته باشد.

ممکن است ارزیابی عملکردش ضعیف بوده باشد.

یا ممکن است خودش واقعاً بخواهد رهبر بهتری شود.

این تفاوت مهم است.

تغییر ناشی از:

«باید»

با تغییر ناشی از:

«می‌خواهم»

از یک جنس نیست.

در مربیگری مشفقانه، کوچ تلاش می‌کند مراجع را به خواسته‌ها و آرزوهایی متصل کند که واقعاً برای خودش معنا دارند.

رؤیا، یک مفهوم نرم و غیرعملی نیست

در فضای کسب‌وکار، کلماتی مثل رؤیا و امید گاهی بیش از حد نرم به نظر می‌رسند.

اما نویسندگان کتاب دقیقاً برعکس نگاه می‌کنند.

آنها استدلال می‌کنند که تصویر مثبت از آینده می‌تواند انرژی لازم برای تغییر دشوار را حفظ کند. Harvard Business Review Store

فرض کنید مدیری می‌خواهد مهارت تفویض اختیارش را بهتر کند.

یک رویکرد می‌تواند بگوید:

«تو بیش از حد کنترل‌گری.»

رویکرد دیگر می‌تواند بپرسد:

«اگر بتوانی تیمی بسازی که بدون وابستگی مداوم به تو عملکرد بالایی داشته باشد، نقش خودت را چطور تصور می‌کنی؟»

هر دو به یک موضوع اشاره دارند.

اما تجربه روانی فرد متفاوت است.

کوچینگ مشفقانه یعنی مهربان بودن؟

نه دقیقاً.

Compassion در این کتاب به معنی خوش‌رفتاری ساده یا تأیید بی‌قیدوشرط نیست.

کوچ همچنان می‌تواند سؤال سخت بپرسد.

می‌تواند تناقض را بازتاب دهد.

می‌تواند مراجع را با چیزی که نمی‌بیند روبه‌رو کند.

تفاوت در این است که مداخله از چه جایی می‌آید.

از میل به اصلاح فرد؟

یا از کنجکاوی واقعی درباره آنچه برای او مهم است؟

کوچینگ مشفقانه قرار نیست چالش را حذف کند.

قرار است چالش را در بستری از امید، اعتماد و معنا قرار دهد.

خود واقعی را هم باید دید

تمرکز بر خود ایده‌آل به معنای نادیده گرفتن واقعیت نیست.

بعد از روشن شدن چشم‌انداز، فرد باید به Real Self یا خود واقعی هم نگاه کند.

یعنی:

امروز کجا هستم؟

چه نقاط قوتی دارم؟

چه محدودیت‌هایی وجود دارد؟

کجا بین وضع فعلی و مطلوب فاصله هست؟

نکته مهم این است که نگاه به فاصله بعد از ساختن یک تصویر مثبت از آینده اتفاق می‌افتد.

این ترتیب، کل تجربه تغییر را عوض می‌کند.

قوت‌ها فقط حاشیه نیستند

در بسیاری از برنامه‌های توسعه‌ای، بیشتر تمرکز روی شکاف‌هاست.

«چه چیزی کم داری؟»

«کجا ضعیفی؟»

اما نویسندگان کتاب تأکید می‌کنند که شناخت نقاط قوت هم بخش مهمی از فرایند تغییر است. در مدل آنها، فرد باید نه فقط شکاف‌هایش، بلکه دارایی‌هایی را ببیند که می‌تواند برای حرکت از آنها استفاده کند. Harvard Business Review Store

برای کوچ، این یعنی سؤال‌هایی مثل:

«در گذشته کجا توانسته‌ای چیزی مشابه را انجام دهی؟»

«کدام توانایی فعلی‌ات می‌تواند در این مسیر به کارت بیاید؟»

«چه چیزی در تو همین حالا آماده استفاده است؟»

دستور کار یادگیری، نه فهرست اصلاحات

بعد از روشن شدن خود ایده‌آل و خود واقعی، مرحله بعد ساختن یک Learning Agenda است.

یعنی فرد تصمیم بگیرد چه چیزی را باید یاد بگیرد، تمرین کند یا تجربه کند.

تفاوت مهمی وجود دارد میان:

«فهرست ضعف‌های من»

و

«دستور کار یادگیری من»

اولی بوی نقص می‌دهد.

دومی بوی حرکت.

همین تفاوت زبانی گاهی روی انگیزه اثر زیادی دارد.

تغییر با تجربه و آزمایش ساخته می‌شود

کتاب فقط به بینش بسنده نمی‌کند.

برای تغییر پایدار، فرد باید رفتارهای تازه را امتحان کند.

تمرین کند.

اشتباه کند.

بازخورد بگیرد.

و دوباره امتحان کند.

در مقاله HBR مرتبط با همین رویکرد نیز نویسندگان بر آزمایش و تمرین نقش‌ها و رفتارهای جدید تأکید می‌کنند. Harvard Business Review Store

از نگاه کوچینگ، سؤال مهم این است:

«کوچک‌ترین آزمایشی که می‌توانی همین هفته انجام دهی چیست؟»

رابطه کوچ و مراجع خودش بخشی از تغییر است

یکی از نکات مهم این رویکرد این است که تغییر فقط از محتوا نمی‌آید.

کیفیت رابطه هم مهم است.

مراجع باید احساس کند:

دیده می‌شود.

قضاوت نمی‌شود.

می‌تواند فکر کند.

و می‌تواند چیزی را که واقعاً می‌خواهد کشف کند.

در چنین فضایی، کوچ فقط سؤال نمی‌پرسد.

فضا می‌سازد.

Coaching for Compliance یا Coaching for Compassion؟

یکی از تفکیک‌های بسیار کاربردی برای مدیران این است:

آیا داریم فرد را کوچ می‌کنیم تا:

کاری را که ما می‌خواهیم انجام دهد؟

یا کمک می‌کنیم خودش:

به چیزی که برایش معنادار است متصل شود و رشد کند؟

اگر مدیر فقط از کوچینگ برای افزایش اطاعت استفاده کند، ممکن است ظاهر گفت‌وگو کوچینگی باشد اما روح آن کنترل‌گرانه باقی بماند.

این تفاوت برای کوچینگ سازمانی بسیار مهم است.

یک مثال در کوچینگ کسب‌وکار

فرض کنید مدیر فروش می‌گوید:

«باید تیمم را بهتر مدیریت کنم.»

می‌توان فوراً پرسید:

«چه ضعف‌هایی داری؟»

اما در مربیگری مشفقانه شاید اول بپرسیم:

«اگر سه سال دیگر رهبر تیمی باشی که واقعاً به آن افتخار می‌کنی، آن تیم چه ویژگی‌هایی دارد؟»

بعد:

«تو در آن تصویر چگونه رفتار می‌کنی؟»

و بعد:

«چه چیزی از آن تصویر همین حالا در تو وجود دارد و چه چیزی باید یاد گرفته شود؟»

حالا تغییر از یک «وظیفه» به یک «مسیر شخصی» تبدیل شده است.

یک تمرین با الهام از کتاب

برای یک هدف توسعه‌ای، این پنج سؤال را پاسخ دهید:

۱. اگر همه‌چیز خوب پیش برود، دوست دارم به چه کسی تبدیل شوم؟

نه فقط چه چیزی به دست بیاورم.

۲. چه چیزی در آن تصویر برای من واقعاً مهم است؟

ارزش یا معنای پشت هدف را پیدا کنید.

۳. امروز چه نقاط قوتی دارم که می‌توانند به این مسیر کمک کنند؟

فقط به کمبودها نگاه نکنید.

۴. چه چیزی باید یاد بگیرم یا تمرین کنم؟

آن را به یک دستور کار یادگیری تبدیل کنید.

۵. اولین آزمایش کوچک من چیست؟

رفتاری مشخص و قابل اجرا.

مهم‌ترین درس مربیگری مشفقانه برای کوچ‌ها

شاید مهم‌ترین پیام کتاب این باشد:

آدم‌ها فقط وقتی تغییر نمی‌کنند که بفهمند چه چیزی در آنها اشتباه است.

خیلی وقت‌ها وقتی تغییر می‌کنند که بتوانند چیزی را ببینند که ارزش حرکت کردن دارد.

یک آینده.

یک نسخه بهتر از خود.

یک رؤیای معنادار.

کوچ خوب فقط شکاف را نشان نمی‌دهد.

کشش ایجاد می‌کند.

و شاید مهم‌ترین سؤال این کتاب برای هر کوچ این باشد:

«آیا مراجع من دارد از چیزی فرار می‌کند، یا به سمت چیزی حرکت می‌کند که واقعاً برایش مهم است؟»

پرسش برای تأمل

در یکی از اهداف فعلی خودتان،

آیا بیشتر به چیزی فکر می‌کنید که می‌خواهید از آن خلاص شوید؟

یا به چیزی که واقعاً می‌خواهید به آن تبدیل شوید؟

 

به اشتراک گذاری: 

تصویر مهدی قاسمی

مهدی قاسمی

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *