The End of Oak Street و کوچینگ؛ وقتی دیگر نمی‌توانی مثل قبل زندگی کنی

گاهی زندگی مسئله‌ای پیش روی ما نمی‌گذارد که بتوانیم آن را حل کنیم و بعد همه‌چیز را به حالت قبل برگردانیم. گاهی خودِ واقعیت تغییر می‌کند. در فیلم The End of Oak Street، یک رخداد غیرمنتظره همه‌چیز را از حالت عادی خارج می‌کند. خانه، خیابان و محیطی که تا چند لحظه قبل آشنا، قابل پیش‌بینی و امن بودند، دیگر با قواعد گذشته کار نمی‌کنند. برای من، جذاب‌ترین بخش فیلم فقط اتفاق عجیب داستان نیست. واکنش آدم‌ها به لحظه‌ای است که می‌فهمند: زندگی دیگر قرار نیست مثل قبل ادامه پیدا کند. و درست همین‌جا، فیلم تبدیل به استعاره‌ای جالب برای کوچینگ می‌شود.
The End of Oak Street و کوچینگ

وقتی واقعیت عوض می‌شود، اولین واکنش ما چیست؟

خیلی وقت‌ها وقتی شرایط از مسیر مورد انتظارمان خارج می‌شود، اولین واکنش ما حل مسئله نیست.

انتظار است.

منتظر می‌مانیم.

منتظر بهتر شدن اوضاع.

منتظر تصمیم مدیر.

منتظر تغییر بازار.

منتظر رفتار متفاوت طرف مقابل.

منتظر زمان مناسب.

و گاهی منتظر اینکه یک اتفاق بیرونی بیفتد و دوباره همه‌چیز مثل قبل شود.

در دل این انتظار، معمولاً یک امید پنهان وجود دارد:

شاید اوضاع خودش درست شود.

اما بعضی تغییرها برگشت‌پذیر نیستند.

و وقتی این را می‌پذیریم، سؤال اصلی عوض می‌شود.

دیگر نمی‌پرسیم:

«چطور همه‌چیز را به قبل برگردانم؟»

بلکه:

«حالا که شرایط این است، چه انتخابی دارم؟»

پذیرش با تسلیم شدن فرق دارد

پذیرفتن واقعیت جدید به معنی دوست داشتن آن نیست.

به معنی تأیید آن هم نیست.

پذیرش فقط یعنی:

انرژی خود را صرف انکار چیزی نکنیم که همین حالا وجود دارد.

فرض کنید کسب‌وکار شما مشتری بزرگی را از دست داده است.

می‌توانید هفته‌ها درباره این فکر کنید که این اتفاق نباید می‌افتاد.

یا می‌توانید از خودتان بپرسید:

«با واقعیتی که الان وجود دارد، بهترین اقدام بعدی چیست؟»

همین تغییر کوچک، فرد را از گذشته به آینده منتقل می‌کند.

کوچینگ از جایی شروع می‌شود که کنترل کامل تمام می‌شود

خیلی از مراجعان زمانی وارد کوچینگ می‌شوند که با چیزی روبه‌رو شده‌اند که کنترلش در دست آنها نیست:

تغییر مدیریت،

از دست دادن یک موقعیت شغلی،

به‌هم‌خوردن یک همکاری،

تغییر شرایط بازار،

یا تصمیمی که فرد دیگری گرفته است.

در چنین شرایطی، وسوسه بزرگی وجود دارد:

تمرکز کامل روی چیزی که نمی‌توانیم کنترل کنیم.

«اگر او عوض شود…»

«اگر بازار بهتر شود…»

«اگر شرکت تصمیمش را برگرداند…»

اما یکی از سؤال‌های مهم کوچینگ این است:

«در این وضعیت، چه چیزی هنوز در اختیار توست؟»

این سؤال مسئله را حذف نمی‌کند.

اما مرکز ثقل را تغییر می‌دهد.

از «گیر افتاده‌ام» به «چه چیزی هنوز ممکن است؟»

وقتی فرد می‌گوید:

«من گیر افتاده‌ام.»

این جمله فقط وضعیت را توصیف نمی‌کند.

احساس ناتوانی را هم با خودش حمل می‌کند.

کوچ قرار نیست فوری جواب بدهد:

«نه، گیر نیفتاده‌ای.»

شاید واقعاً انتخاب‌های فرد محدود شده باشند.

اما می‌تواند بپرسد:

«چه چیزی در اختیار تو نیست؟»

و بعد:

«چه چیزی هنوز در اختیار تو هست؟»

این دو سؤال کمک می‌کنند محدودیت واقعی را از احساس بی‌اختیاری مطلق جدا کنیم.

ممکن است فرد نتواند شرایط را انتخاب کند.

اما شاید هنوز بتواند:

پاسخش را انتخاب کند،

اطلاعات بیشتری جمع کند،

کمک بخواهد،

مرز بگذارد،

مهارتی تازه یاد بگیرد،

یا قدم کوچکی برای تغییر موقعیت بردارد.

اینجاست که مفهوم عاملیت معنا پیدا می‌کند.

عاملیت یعنی کنترل همه‌چیز ندارم، اما هنوز انتخاب دارم

عاملیت به این معنی نیست که انسان هر چیزی را بخواهد می‌تواند تغییر دهد.

چنین برداشتی غیرواقعی است.

عاملیت یعنی:

حتی وقتی همه متغیرها در اختیار من نیستند، می‌توانم سهم خودم از انتخاب را پیدا کنم.

این تفاوت مهمی است.

ممکن است فرد نتواند اخراج شدنش را تغییر دهد.

اما می‌تواند درباره قدم بعدی تصمیم بگیرد.

ممکن است نتواند بازار را کنترل کند.

اما می‌تواند مدل کسب‌وکارش را دوباره بررسی کند.

ممکن است نتواند رفتار طرف مقابل را عوض کند.

اما می‌تواند مرز خودش را تغییر دهد.

انتظار چه زمانی تبدیل به استراتژی پنهان می‌شود؟

گاهی «صبر کردن» انتخاب درستی است.

هر اقدامی الزاماً بهتر از بی‌اقدامی نیست.

اما تفاوت مهمی وجود دارد میان:

صبر آگاهانه

و

انتظار منفعلانه.

صبر آگاهانه یعنی:

«الان اقدام نمی‌کنم چون دلیل مشخصی دارم و در زمان مشخصی دوباره شرایط را بررسی می‌کنم.»

انتظار منفعلانه یعنی:

«فعلاً کاری نمی‌کنم و امیدوارم مسئله خودش حل شود.»

یکی برنامه دارد.

دیگری فقط زمان می‌خرد.

یک سؤال خوب کوچینگ می‌تواند این باشد:

«اگر این وضعیت شش ماه دیگر دقیقاً همین‌طور باقی بماند، آیا باز هم همین انتخاب را می‌کنی؟»

گاهی پاسخ همین سؤال، همه‌چیز را روشن می‌کند.

وقتی برنامه قبلی دیگر کار نمی‌کند

یکی از سخت‌ترین لحظات تغییر این است که بفهمیم برنامه‌ای که برای آینده ساخته بودیم دیگر قابل اجرا نیست.

در چنین شرایطی، سؤال اشتباه ممکن است این باشد:

«چطور برنامه قبلی را به هر قیمتی اجرا کنم؟»

سؤال بهتر:

«با اطلاعات جدید، آیا هنوز همان برنامه منطقی است؟»

انعطاف، شکست برنامه نیست.

گاهی نشانه به‌روز شدن فکر است.

سازگاری یعنی چه چیزی را رها کنیم؟

در حرف، همه از سازگاری استقبال می‌کنند.

اما سازگاری معمولاً هزینه دارد.

برای ساختن نسخه جدیدی از زندگی یا کار، ممکن است لازم باشد چیزی را رها کنیم:

یک انتظار،

یک تصویر از آینده،

یک نقش،

یک روش قدیمی،

یا حتی تعریفی که از خودمان داشته‌ایم.

این بخش معمولاً آسان نیست.

برای همین یک سؤال قدرتمند می‌تواند این باشد:

«برای حرکت در شرایط جدید، چه چیزی را باید متوقف کنی؟»

گاهی قدم بعدی اضافه کردن یک کار جدید نیست.

کم کردن یک وابستگی قدیمی است.

کوچ قرار نیست مسیر فرار را نشان دهد

در کوچینگ ممکن است مراجع از کوچ انتظار داشته باشد:

«فقط بگو چه کار کنم.»

اما کوچینگ قرار نیست تصمیم را از فرد بگیرد.

کوچ می‌تواند کمک کند فرد گزینه‌ها را واضح‌تر ببیند.

مثلاً:

«چه انتخاب‌هایی را هنوز بررسی نکرده‌ای؟»

«کدام بخش این شرایط قابل تغییر است؟»

«اگر منتظر نمانی، اولین حرکت ممکن چیست؟»

«کدام انتخاب بیشتر با ارزش‌های تو هماهنگ است؟»

جواب باید متعلق به مراجع باقی بماند.

یک تمرین کوچینگ برای موقعیت‌های تغییرناپذیر

یک مسئله واقعی را انتخاب کنید که مدتی است منتظر بهتر شدنش هستید.

صفحه‌ای را به چهار بخش تقسیم کنید.

۱. چیزی که دیگر نمی‌توانم تغییر دهم

واقعیت‌هایی که خارج از کنترل شما هستند.

۲. چیزی که هنوز می‌توانم روی آن اثر بگذارم

تصمیم‌ها، رفتارها، ارتباط‌ها یا منابعی که قابل تغییرند.

۳. چیزی که منتظرم خودش تغییر کند

با خودتان صادق باشید.

۴. اگر قرار نباشد خودش درست شود، قدم بعدی من چیست؟

فقط یک قدم.

نه کل مسیر.

همین سؤال آخر، اغلب فرد را از انتظار به حرکت می‌برد.

مهم‌ترین درس The End of Oak Street برای کوچینگ

شاید مهم‌ترین پیام این فیلم این نباشد که انسان باید هر شرایطی را شکست دهد.

گاهی شرایط واقعاً بزرگ‌تر از ماست.

اما حتی وقتی نمی‌توانیم جهان را به حالت قبلی برگردانیم، هنوز یک سؤال باقی می‌ماند:

«حالا چه می‌کنم؟»

کوچینگ دقیقاً می‌تواند در همین فاصله معنا پیدا کند.

فاصله میان:

«این چیزی نبود که می‌خواستم.»

و:

«با آنچه حالا وجود دارد، چه انتخابی دارم؟»

شاید رشد همیشه با تغییر شرایط شروع نشود.

گاهی با تغییر رابطه ما با شرایط شروع می‌شود.

پرسش برای تأمل

در زندگی یا کارتان کجا هنوز منتظرید «خودش درست شود»؟

و اگر قرار باشد درست شدنش را خودتان شروع کنید،

اولین قدم چیست؟

 

به اشتراک گذاری: 

تصویر مهدی قاسمی

مهدی قاسمی

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *