GOAT و کوچینگ؛ وقتی کوچک بودن، تعریف تو از توانایی‌ات را تعیین نمی‌کند

گاهی قبل از اینکه فرصتی برای نشان دادن توانایی‌مان پیدا کنیم، دیگران درباره ما تصمیم گرفته‌اند. «برای این کار زیادی کوچک است.» «در این سطح دوام نمی‌آورد.» «اینجا جای او نیست.» انیمیشن GOAT دقیقاً از همین نقطه شروع می‌شود. داستان درباره Will، یک بز کوچک با رویاهای بزرگ است که فرصتی استثنایی پیدا می‌کند تا وارد دنیای حرفه‌ای ورزش roarball شود؛ ورزشی سریع، فیزیکی و رقابتی که توسط حیوانات بزرگ، قدرتمند و باتجربه اداره می‌شود. Will از همان ابتدا با یک مسئله روشن روبه‌روست: دیگران او را به‌اندازه کافی جدی نمی‌گیرند. اما از نگاه کوچینگ، سؤال جذاب‌تر این است: وقتی دیگران درباره ظرفیت ما تصمیم گرفته‌اند، آیا ما هم همان تعریف را درباره خودمان می‌پذیریم؟
GOAT و کوچینگ

وقتی یک ویژگی، تبدیل به تمام هویت ما می‌شود

Will از بسیاری از رقبایش کوچک‌تر است.

این یک واقعیت است.

اما جمله:

«چون کوچک‌تر است، نمی‌تواند موفق شود»

دیگر واقعیت نیست؛ یک تفسیر است.

همین تفاوت در کوچینگ بسیار مهم است.

ممکن است فردی بگوید:

«من تجربه مدیریتی زیادی ندارم.»

این یک داده است.

اما اگر ادامه دهد:

«پس برای مدیریت ساخته نشده‌ام.»

از واقعیت وارد تفسیر شده است.

یکی از کارهای مهم در کوچینگ همین جدا کردن این دو از یکدیگر است:

واقعیت چیست و چه داستانی درباره آن ساخته‌ایم؟

خودکارآمدی فقط اعتمادبه‌نفس نیست

یکی از مفاهیمی که می‌توان از زاویه کوچینگ در GOAT دید، خودکارآمدی است.

خودکارآمدی یعنی باور فرد به توانایی خودش برای انجام یک کار مشخص.

اما این باور فقط با جمله‌های انگیزشی ساخته نمی‌شود.

بخش مهمی از آن از تجربه شکل می‌گیرد:

تلاش کردن،

اشتباه کردن،

یاد گرفتن،

دوباره امتحان کردن،

و دیدن اینکه فرد می‌تواند بر نتیجه اثر بگذارد.

Will برای موفق شدن فقط لازم نیست به خودش بگوید:

«من می‌توانم.»

او باید وارد میدان شود.

بازی کند.

بازخورد بگیرد.

با شرایط سازگار شود.

و کم‌کم بفهمد چطور می‌تواند با ویژگی‌هایی که دارد رقابت کند.

از نگاه کوچینگ، سؤال مهم فقط این نیست:

«آیا به خودت باور داری؟»

گاهی سؤال مفیدتر این است:

«چه تجربه‌ای می‌تواند شواهد تازه‌ای درباره توانایی تو ایجاد کند؟»

مقایسه با دیگران یا شناخت بازی خودمان؟

وقتی وارد یک محیط حرفه‌ای می‌شویم، مقایسه تقریباً اجتناب‌ناپذیر است.

دیگران باتجربه‌ترند.

قوی‌ترند.

منابع بیشتری دارند.

زودتر شروع کرده‌اند.

اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که نتیجه مقایسه این باشد:

«چون شبیه آنها نیستم، نمی‌توانم موفق شوم.»

اگر Will تلاش کند دقیقاً شبیه بزرگ‌ترین بازیکنان roarball بازی کند، شاید حتی نقاط قوت خودش را از دست بدهد.

سؤال بهتر می‌تواند این باشد:

«من چه چیزی دارم که سبک بازی من را متفاوت می‌کند؟»

در کوچینگ کسب‌وکار هم همین موضوع وجود دارد.

هر مدیر لازم نیست شبیه مدیر دیگری باشد.

هر کارآفرین لازم نیست ویژگی‌های فرد موفق دیگری را کپی کند.

گاهی رشد حرفه‌ای از جایی شروع می‌شود که فرد به‌جای تقلید، ظرفیت‌های خودش را دقیق‌تر می‌شناسد.

وقتی محیط رقابتی، ما را با خودمان روبه‌رو می‌کند

roarball محیطی آرام برای یادگیری نیست.

رقابت شدید است.

فشار بالاست.

اشتباه دیده می‌شود.

و عملکرد هر فرد زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد.

محیط‌های کاری نیز گاهی همین ویژگی را دارند.

ورود به یک سمت مدیریتی جدید،

ارائه اولین پروژه مهم،

راه‌اندازی کسب‌وکار،

یا پذیرفتن مسئولیتی بزرگ‌تر،

می‌تواند فرد را با بخش‌هایی از خودش روبه‌رو کند که قبلاً چندان دیده نمی‌شدند.

در فشار است که مشخص می‌شود:

بعد از شکست چگونه با خودمان حرف می‌زنیم؟

از بازخورد فرار می‌کنیم یا از آن استفاده می‌کنیم؟

وقتی دیگران به ما شک دارند، انتخاب ما چیست؟

و آیا می‌توانیم بین «نتیجه ضعیف یک تلاش» و «ارزش شخصی خودمان» تفاوت بگذاریم؟

باور محدودکننده همیشه از خود ما شروع نمی‌شود

بعضی باورهای محدودکننده از درون فرد شکل می‌گیرند.

اما بعضی دیگر اول از بیرون وارد می‌شوند.

ممکن است کسی بگوید:

«تو هنوز برای این مسئولیت آماده نیستی.»

یا:

«این سطح برای آدم‌هایی با تجربه بیشتر است.»

یا حتی:

«آدمی با شرایط تو معمولاً به این جایگاه نمی‌رسد.»

اگر چنین پیام‌هایی بارها تکرار شوند، ممکن است کم‌کم تبدیل به صدای درونی فرد شوند.

برای همین یکی از سؤال‌های مهم کوچینگ می‌تواند این باشد:

«این صدایی که می‌گوید نمی‌توانی، واقعاً صدای خودت است؟»

گاهی همین سؤال می‌تواند شروع یک گفت‌وگوی جدی‌تر درباره هویت، اعتماد و انتخاب باشد.

کوچینگ درباره اثبات کردن به دیگران نیست

ممکن است در نگاه اول فکر کنیم Will می‌خواهد به دیگران ثابت کند که اشتباه می‌کنند.

اما از زاویه کوچینگ، مسیر عمیق‌تری هم وجود دارد.

اگر تمام انگیزه ما از «اثبات خود به دیگران» بیاید، عملاً کنترل هدف را به همان آدم‌ها سپرده‌ایم.

آنها شک کنند، ما بیشتر تلاش می‌کنیم.

آنها تأیید کنند، احساس آرامش می‌کنیم.

اما سؤال مهم‌تر این است:

اگر هیچ‌کس برای تماشای این مسیر نبود، باز هم این هدف برای من ارزش داشت؟

اینجا تفاوت میان «اثبات خود» و «ساختن خود» روشن می‌شود.

محدودیت واقعی را نباید انکار کرد

یکی از خطاهای رایج در محتوای انگیزشی این است که همه محدودیت‌ها را غیرواقعی معرفی کنیم.

اما زندگی واقعی این‌طور نیست.

تفاوت در تجربه، مهارت، منابع، قدرت بدنی، زمان و فرصت واقعاً می‌تواند بر نتیجه اثر بگذارد.

کوچینگ قرار نیست این واقعیت‌ها را حذف کند.

سؤال حرفه‌ای‌تر این است:

«با شرایطی که امروز دارم، بهترین بازی ممکن من چیست؟»

این سؤال هم واقعیت را می‌پذیرد و هم امکان رشد را باز نگه می‌دارد.

نه می‌گوید هیچ محدودیتی وجود ندارد،

و نه می‌گوید محدودیت‌ها تمام آینده را تعیین می‌کنند.

رشد همیشه به معنای شبیه شدن به بهترین‌ها نیست

در محیط‌های حرفه‌ای معمولاً یک تصویر از «فرد موفق» وجود دارد.

رهبر خوب باید این‌طور باشد.

فروشنده خوب باید آن‌طور حرف بزند.

کارآفرین موفق باید فلان ویژگی را داشته باشد.

اما اگر تنها راه موفقیت، شبیه شدن به الگوی غالب باشد، تفاوت‌های فردی خیلی زود تبدیل به نقطه ضعف می‌شوند.

داستان Will یک سؤال جالب ایجاد می‌کند:

آیا باید کاملاً خودش را با بازی موجود تطبیق دهد، یا می‌تواند چیزی تازه به بازی اضافه کند؟

این سؤال در سازمان‌ها هم اهمیت دارد.

وقتی فرد جدیدی وارد تیم می‌شود، آیا فقط باید با فرهنگ موجود تطبیق پیدا کند؟

یا ممکن است حضور او باعث شود خود سیستم هم بهتر شود؟

شکست چه معنایی پیدا می‌کند؟

در مسیر رشد، شکست تقریباً اجتناب‌ناپذیر است.

اما گاهی آنچه بیش از خود شکست اهمیت دارد، معنایی است که به آن می‌دهیم.

دو نفر ممکن است نتیجه‌ای مشابه بگیرند.

یکی بگوید:

«دیدی؟ من برای این کار ساخته نشده‌ام.»

دیگری بپرسد:

«این تجربه چه چیزی درباره مهارت فعلی من نشان داد؟»

نتیجه یکی است.

اما روایت متفاوت است.

در کوچینگ، همین تغییر از قضاوت به یادگیری می‌تواند مسیر فرد را عوض کند.

به‌جای پرسیدن:

«چرا شکست خوردم؟»

می‌توان پرسید:

«این تجربه چه اطلاعاتی درباره قدم بعدی به من داد؟»

یک تمرین کوچینگ بعد از تماشای GOAT

یک هدف انتخاب کنید که مدتی است به دلیل احساس «کافی نبودن» آن را عقب انداخته‌اید.

سپس چهار سؤال را پاسخ دهید:

۱. واقعیت چیست؟

مثلاً:

«من فقط یک سال تجربه مدیریت دارم.»

۲. چه تفسیری به این واقعیت اضافه کرده‌ام؟

مثلاً:

«با یک سال تجربه نمی‌توان مدیر خوبی بود.»

۳. چه شواهدی ممکن است این تفسیر را زیر سؤال ببرد؟

تجربه‌های موفق قبلی، مهارت‌های قابل انتقال، بازخورد دیگران یا نمونه‌هایی که مسیر متفاوتی داشته‌اند.

۴. کوچک‌ترین آزمایشی که می‌توانم انجام دهم چیست؟

نه یک جهش بزرگ.

فقط اقدامی کوچک که اطلاعات تازه‌ای درباره توانایی واقعی شما ایجاد کند.

گاهی رشد نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه با یک آزمایش کوچک شروع می‌شود.

مهم‌ترین درس GOAT برای کوچینگ

شاید مهم‌ترین پیام GOAT این نباشد که:

«اگر خیلی بخواهی، حتماً موفق می‌شوی.»

زندگی واقعی چنین تضمینی ندارد.

پیام حرفه‌ای‌تر می‌تواند این باشد:

اجازه نده یک ویژگی، تمام تعریف تو از توانایی‌هایت را بنویسد.

ممکن است کوچک‌تر باشی.

ممکن است تازه‌کار باشی.

ممکن است منابع کمتری داشته باشی.

ممکن است دیگران هنوز تو را جدی نگیرند.

اما هیچ‌کدام به‌تنهایی پاسخ کامل این سؤال نیستند:

«من تا کجا می‌توانم رشد کنم؟»

پاسخ این سؤال معمولاً در ترکیبی از تجربه، یادگیری، بازخورد، تمرین و اقدام شکل می‌گیرد.

شاید برای همین داستان یک بز کوچک میان ورزشکارانی بزرگ‌تر از خودش، فراتر از یک انیمیشن ورزشی معنا پیدا می‌کند:

گاهی مسئله این نیست که برای بازی کوچک هستیم؛ مسئله این است که هنوز بازی مخصوص خودمان را پیدا نکرده‌ایم.

پرسش برای تأمل

اگر برای چند دقیقه نظر دیگران درباره توانایی‌هایتان را کنار بگذارید،

کدام هدف را دوباره جدی خواهید گرفت؟

 

به اشتراک گذاری: 

تصویر مهدی قاسمی

مهدی قاسمی

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *